میدانم هیچ صندوقچهای نیست که بتوانم رازهایم را در آن بگذارم و درش را قفل کنم؛ چون تو همه قفلها را باز میکنی. میدانم هیچ جایی نیست که بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان کنم؛ چون تو تکتک کلمههای دفتر خاطراتم را میدانی. حتی اگر تمام پنجرهها را ببندم و تمام پردهها را بکشم، تو مرا باز هم میبینی و میدانی که نشستهام یا خوابیده و میدانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه میرود. تو هر شب خوابهای مرا تماشا میکنی، آرزوهایم را میشمری و خیالهایم را اندازه میگیری. تو میدانی امروز چند بار اشتباه کردهام و چند بار شیطان از نزدیکیهای قلبم گذشته است. تو سرنوشت تمام برگها را میدانی و مسیر حرکت تمام بادها را. و خبر داری که هر کدام از قاصدکها چه خبری را با خود به کجا خواهند برد. تو میدانی، تو بسیار میدانی...خدایا میخواستم برایت نامهای بنویسم. اما یادم آمد که تو نامهام را پیش از آن که نوشته باشم، خواندهای... پس منتظر میمانم تا جوابم را فرشتهای برایم بیاورد...
بسم الله الرحمن الرحیم
فرزند عزیزم ، سلام علیکم، امید است که همیشه در پناه حضرت احدیت موفق و شاد باشی.
چه قدر خوب است که وقتی قرآن می خوانیم، قدری در مفاهیم آیات آن فکر کنیم که اگر چنین می کردیم، وضع ما مسلمانان غیر از این بود!
متاسفانه ما از دین تنها به پوست آن قناعت کرده ایم و از مغزش غافل شده ایم: روضه بخوانیم؛ چراغ ها را خاموش کنیم؛ سینه بزنیم؛ برای روز عاشورا علامت بخریم؛ شب های تولد ائمه علیهم السلام نقل بپاشیم، روز عاشورا چلو قیمه بخوریم و مسائلی از این قبیل ظواهر و شعارها؛ اما هیچ فکر نکرده ایم که دین و ولایت، حقیقتی است فوق این ها که اگر آن بود و هیچ یک از این ها نبود، اهل نجات ایم و چنان چه همه ی این ها بود و آن نبود ؛ به عذاب دائم گرفتار خواهیم بود.
آن حقیقت چیست؟ ایمان به خدا و پیامبر و ائمه علیهم السلام و عالم بعد از مرگ.
ممکن است بگویند: ما که به این ها عقیده داریم! باید دانست که این ادعای بدون دلیل است؛ چون اعتقاد به این معانی؛ علائم و نشانه هایی دارد.
نه که هر کاو ورقی خواند معانی دانست ناله ی مرغ گرفتار نشانی دارد
در این آیه ی شریفه می فرماید: و ما یومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون (بیشتر کسانی که می گویند خداشناس و یکتا پرست ایم، مشرک اند.) مبادا ما جزو این گروه باشیم و روزی که از این دنیا می رویم، متوجه شویم که چیزی همراه خودمان نداریم و با دست خالی از دنیا رفته ایم و نماز و روزه و اعمال دیگرمان ،عادت بوده است!
قبلا عرض کردم که مولی محسن فیض رحمه الله علیه می گوید: و اقبل الخلق علی اعمال ظاهرها عبادات و باطنها عادات (مردم به کارهایی توجه کرده اند که ظاهر آن ها عبادت و با طن آن ها عادت است)؛ یعنی چون پدر و مادر و بستگان نماز می خوانند و روزه می گیرند و به انجام آن ها عادت کرده ایم، از ترکشان وحشت می کنیم؛ ولی امر به معروف و نهی از منکر را به آسانی کنار می گذاریم تا جایی که اگر به ما بگویند: این دو هم در ردیف نماز و روزه است، نمی پذیریم.
آری، در کتاب های دینی خوانده ایم که فروع دین هشت بخش است: نماز،روزه،خمس،زکات، حج، جهاد، امربه معروف و نهی از منکر. به آن شش تا عمل می کنیم؛ ولی در این دو موضوع- که ریشه و پایه ی دین است- ابدا به هیچ اقدامی دست نمی زنیم.
حضرت امیر المومنین سلام الله علیه می فرماید: و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله عندالامر بالمعروف والنهی عن المنکر الا کنفثه فی بحر لجی (همه ی اعمال نیک و جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهی از منکر، مانند ذره ای است در برابر اقیانوسی مواج ) .
عزیزم، راستی آیا واقعا امیر المومنین را قبول داریم یا این که فقط شب عید غدیر، چراغان می کنیم و پلو می خوریم؟ اگر آن حضرت را قبول داریم، چرا در این راه قدمی بر نمی داریم؟
ممکن است کسی تصور کند که معنای امر به معروف و نهی از منکر فقط آن است که به تارک نماز بگوییم: نماز بخوان و به فردی که مثلا دروغ می گوید، بگوییم: دروغ مگو! باید بدانیم که این، مبارزه با معلول است؛ در حالی که باید با علت مبارزه کرد؛ مثلا با فردی که کلام حق را می پذیرد، رفیق شویم و با بیان شیرین و استدلال او را معتقد کنیم. مسلما بعد از این مرحله، خودش اعمال عبادی را انجام می دهد و محرمات را ترک می کند.
دشمن، این مطلب را درک کرد و فهمید که این دو اصل مایه ی بقای دین است. لذا جلوی نماز و روزه و اعمال عبادی دیگر را نگرفت؛ ولی به شدت با این دو مبارزه کرد. کتاب خاطرات همفر را بخوانید. در آن جا می نویسد: وقتی مرا از لندن مامور ممالک اسلامی کردند، گفتند: در این ممالک این دو جمله را بین مردم رواج بده: "عیسی به دین خود؛ موسی به دین خود" و "مرا که در قبر او نمی گذارند!"
سعی کن به هر مقدار می توانی در راه امر به معروف و نهی از منکر قدم برداری؛ آن هم به طوری که عرض کردم.
خدا یار و مددکارت باد

آنا یوردون قیزیسارای
سارابیر آیدی بیزیم اللره آیسزگجه لر- بیر اوجا سسدی قولاق وئراونا هایسز گجه لر
سارا بیر باغدی طبیعتدن آلیب قول بوداقی - بیر شیرین ماهنیدی یانلیزاوخیار ائل دوداقی
سارا بیر قیزدی سودان سورمه چکبپ گوزلرینه - جان دییب بیرده اورکدن آرازین سوزلرینه
سارا سئودا ایله دونیانی آنان بیر قیزدی - او قارانلیق گئجه نی آیدین ائدن اولدوزدی
سارا سودا ایله دونیانی آنان بیر قیزدی - سارا غملر اوجاقیندا آلیشان بیر کوزدی
بیرنجابتلی گلین دیر ائله آسلان سایاغی - قویمادی قار ائده دنیاسنی چاقال ایاقی
اوزونی آتدی سئله اوزگنی حیران ائلدی - اویانان شمعینی پروانیه قربان ائله دی
قوشولوب سللره گتدی آنا یوردون ساراسی - قالدی شیرین اورگینده یئنه فرهاد یاراسی
باغلادی ساچلارینی قویمادی بیگانه گوره -آنا یوردون قیزی وئرمز ساچین هر کیمسه هوره
گلین اولدی آرازا اوردا تویون توتدی سارا - سوئله دی اوردا اورک سوزلرینی نازلی یا
آراز آغلار گوز ایله آلدی سارای اللرینی - دارادی ائل قیزینین بیرده قارا تللرینی
گتدی گوزلردن اوزاق دوشدی ائلین بیردنه سی -گورمدی خان چوبانین آیریلیقین سون نفسی
سارا گوز لر دن اوزاق دوشسده ایتمز اثری -بیر یاراق تک سوزونون واردی هله چوخ کسری
وقتی پسرها ....
وقتی یک پسر حرفی نمی زند
حرفی برای گفتن ندارد
وقتی یک پسر بحث نمی کند
حال وحوصله بحث کردن ندارد
وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است
وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم
یعنی واقعا حالش خوبه
وقتی یک پسر به تو خیره می شود
دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی
وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند
او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند
وقتی یک پسر هرروز برای تو [اس ا م اس ] می فرستد
بدون که برای همه "فوروارد" کرده
وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم
دفعه اولش نیست (آخرش هم نخواهد بود)
وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند
تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه
وقتی دخترها ....
وقتی یک دختر حرفی نمیزند
میلیونها فکر در سرش می گذرد
وقتی یک دختربحث نمیکند
عمیقا مشغول فکر کردن است
وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند
یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود
وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید: خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد
وقتی یک دختر به تو خیره می شود
شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی
وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد
آرزو می کند برای همیشه مال او باشی
وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند
توجه تو را طلب می کند
وقتی یک دختر هر روز برای تو [اس ام اس ] می فرستد
یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی
وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم
یعنی واقعا دوستت دارد
وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمی تواند زندگی کند
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی
وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده
هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست
اعتکاف در لغت به معنى اقامت کردن و ماندن در جایى و ملازم بودن با چیزى است، ولى در شرع اسلام، اقامت در مکانى مقدس به منظور تقرب جستن به خداوند متعال است.
اعتکاف فرصت بسیار مناسبى است تا انسانى که در پیچ و خمهاى زندگی مادى غرق شده، خود را بازیابد و به قصد بهره بردن از ارزشهاى معنوى از علایق مادى دست بکشد و خود را در اختیار پروردگار بگذارد و تقاضا کند که او را در راه راست ثابت نگهدارد تا بتواند به دریاى بیکران انس و مهر خداوند که یکسره مغفرت و رحمت است، متصل شود.
در اعتکاف مىتوان خانه دل را از اغیار تهى کرد و نور محبت خدا را در آن جلوه گر ساخت؛ مىتوان خود را وقف عبادت کرد و لذت میهمان شدن بر سر سفره احسان و لطف الهى چشید؛ مىتوان زمام دل و جان را به دست خدا سپرد و همه اعضا و جوارح را در حصار اراده حق به بند کشید؛ (1) مىتوان به خویشتن پرداخت و معایب و کاستىهاى خود را شناخت و در جست و جوى معالجه بود؛ مىتوان نامه عمل را مرور کرد و به فکر تدارک و جبران فرصتهاى از دست رفته بود؛ مىتوان به مرگ اندیشید و خود را براى حضور در پیشگاه خداى «ارحم الراحمین» آماده کرد.
آرى! "اعتکاف" فصلى است براى گریستن، براى ریزش باران رحمت، براى شستن آلودگىهاى گناه، براى تطهیر صحیفه اعمال، براى نورانى ساختن دل و صفا بخشیدن به روح.
هر بار که میروی، رسیدهای
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی. میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بود.سنگپشت، تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید. پرندهای در آسمان پر زد، سبک؛
و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پُشتم را این همه سنگین نمیکردی. من هیچگاه نمیرسم. هیچگاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی..
خدا سنگپشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کُرهای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمیرسد.
چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هر بار که میروی، رسیدهای. و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتی اگر اندکی؛ و پارهای از «او» را با عشق بر دوش کشید.
هنوزم در پی اونم
هنوزم در پی اونم که می شه عاشقش باشم مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم.
هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه.شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه.نگاه های پراز مهرش پناه خستگیم
باشه میگن جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جان است.
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.
خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه منم اون عاشق خاکی که ازعشق تو دل چاکه.
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاکو بگه جونم نکن گریه منم اینجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو می خوای منم ای وای تورو می خوام.

